ماه تمام
  
 
 
اردیبهشت 1386
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
چهارشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1386
فصل جدید زندگی من

همیشه یکی با یه تیکه کاغذ و قلم درون منه ...داره مینویسه...داره من رو از بالا میبینه و مدام مینویسه.....زندگی من پر  از ماجراهای خوب و بده که به خاطر همشون از خدا ممنونم...پر از انرژی ام پر از انگیزه برای آغاز یه فصل جدیدی تو زندگیم که سالهای سال با کمال اشتیاق انتظارش رو کشیدم.......فکر برگشتن به دانشکده و ادامه تحصیل گردش خونم رو به هم میریزه ...یه سری هورمون عجیب غریب تو بدنم آزاد میکنه ...یه جورایی نفسم رو بند میاره....یه جورایی اختیار عضلات صورتم از دستم خارج میشه و مدام مثل دیوونه ها با خودم میخندم....از فکر اینکه خونه ایی به اون قشنگی تو ویرجینا مال ما شد نفسم به شماره میوفته....از فکر زندگی مشترک با یه سفیر خوب و دوست داشتنی دلم غنج میره....

خونه به اون بزرگی برای من و سفیر خیلی زیاده..باید یه جورایی پرش کنیم:)

 

اتفاقات این روزها بهم مجال فکر کردن و نفس تازه کردن نمیده......خرید خونه...نقل مکان به ویرجینیا......اجاره آپارتمان من....فروش وسایل.....خرید لوازم جدید برای خونمون......شروع درس و کلاس و مدرسه ......

همه چیز اونقدر داره با هم اتفاق میافته که حتی مجال اینکه فکر کنم که آیا اینا همه واقعیه یا خوابه رو ندارم......

من فصل جدیدی رو شروع میکنم...........پر از انرژی ام برای آغاز......پر از نور برای روشن کردن این راه تازه.....پر از شوق برای ادامه .......پر از انگیزه برای استوار بودن.....پر از حرف نگفته که هیچ وقت فرصت زدنش رو پیدا نکردم......پر  از آرامش برای یار بودن........و بالاخره....پر از عشق برای مادر شدن 

 


 
شنبه 8 اردیبهشت ماه سال 1386
به همین سادگی
بین عشق و نفرت فقط یه وعده صبحانه فاصله است.........

 
سه شنبه 21 فروردین ماه سال 1386
زندگی من!

یه «همیشه» دلشوره

یه «بغل» عشق و محبت

یه «دنیا» امید و آرزو

یه «کم» دلخوری

یه «طویله» آدم حسود و بخیل و نفهم

یه «گروه» دوست نایاب و دوست داشتنی و مهربون

یه «عمر» حسرت گذشت زمان

یه «آینه» خوشگلی و جذابی

یه «نفس »حرف حق

یه «نمه» لجبازی

یه «سینه» آه و افسوس گذشته

یه« جفت »چشم به فردا و آینده

یه «دهن» آواز «شد خزان گلشن آشنایی»

یه« جفت »دست نقاش که مدتهاست در حسرت رسیدن به قلم میسوزه

یه «دل خون» از آدم ها

یه «جفت »پا برای ادامه دادن

یه« دنیا »«جان » برای نثار به پای عزیزان

یه «کوه» ؛غم دوری عزیزان

یه «صندوقجه کنار تخت»؛ کتابجه خاطرات

یه «بغچه متعفن»؛ کینه

یه« گلستون» مهر خانواده

یه «آپارتمان» با یه عالم انرژی مثبت

یه« حس قوی» برای شناخت آدم ها

یه «برادر» بد اخلاق و دوست داشتنی

به «خیال»؛ خاطرات گذشته

یه «ماه خوشگل تمام» که تو آسمون شب ها و گاهی روزها خود نمایی میکنه

 

 

 

 


 
چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386
دونه های برف

برف خوشگلی میاد...من رو میبره به اون زمون ها که همیشه خیالم رو قدغن میکنم که بره؛ اما باز به محض اینکه چشمام رو میبندم یواشکی بدون سر صدا که مبادا من چشمام رو باز بکنم و گیر بیافته؛ آهسته آهسته دوباره سرک میکشه به اون زمون ها و من رو میبره تو حال و هوای برفی دی و بهمن اون سال ها

از میدون ولی عصر تا سر خیابونمون همیشه برام یه قرن میگذره. گرفتن تاکسی سر  بلوار تو اون شلوغی ساعت ۶-۷ عصر با این برفی که میاد ؛ مصیبت عظمی است. مردم تقریبا برای گرفتن تاکسی تا وسط خیابون راه رو بستن. چند نفر هم  دستگیره در تاکسی رو گرفتن و دنبال تاکسی میدوند. به جرات میتونم بگم که نصف مسیرشون رو به همین ترتیب طی میکنن و نصف دیگه رو موفق میشن که بالاخره سوار تاکسیه بشن با نوک دماغ یخ بسته؛ یه نیگاه به بلوار میندازم؛ وقتی که چشمم به چراغ های وسط بلوار میافته که زیر برف خوشگلی که از آسمون میاد چطوری مثل عروسی که تور سرش دور تا دور سر و گردنش رو احاطه کرده؛ دورشون رو هاله بسته و رنگ مات و مهتابی خوشگلی بهشون داده؛ نه تنها راه به نظرم طولانی نمیاد بلکه از فکر راه رفتن زیر برف تو اون مسیر به یاد موندنی؛ تو عصر پنج شنبه از ذوق تو دلم خالی میشه.

وقتی که خودم رو به وسط بلوار میرسونم؛ سرم رو بالا میگیرم که دونه های برف بشینه رو صورتم. مژه هام رو که به هم میزنم چند تا دونه برف روشون نشسته. از انعکاس نوری که ایجاد میکنن تو تصویری که به چشمام میرسه خوشم میاد. یه دفعه یه نفس عمیق میکشم و نا خودآگاه میگم خدایا یعنی کسی خوشبخت تر از من هم وجود داره؟ همیشه صحبت کردن با درخت های بلوار رو دوست داشتم.  یادمه هر وقت مشکلی برام پیش میومد ؛بعد از مامانم و بابام؛ اونا تنها کسایی بودن که ازشون میخواستم برام دعا کنن معتقد بودم که اونا خیلی بیشتر از ما آدما به خدا نزدیک هستن.....به بیمارستان پارس که میرسم دیگه ذوق دارم که رسیدم خونه. بیشتر اوقات از محوطه ساختمون های سامان میون بر میزنم. محوطه سامان رو دوست دارم . چراغ هاش همیشه روشنه و محوطه رو نورانی میکنه و بچه ها همیشه اونجا ولو هستن و بازی میکنن فرقی هم نمیکنه که هوا چطور باشه اگر صاف باشه گل کوجیک بازی میکنن و اگر هم مثل امشب برفی باشه ؛ به هم گوله برف پرت میکنن. بوی نون باگت تازه محوطه رو پر کرده . معلومه نون باگتی سامان تازه پخت کرده . بی معطلی میرم تو مغازه و  ۲ تا نون باگت داغ میگیرم. تا از مغازه میام بیرون یه تیکه میکنم و میذارم دهنم. به سر کوچه که میرسم کلیدم رو در میارم . چراغ خونه سوری خانم اینا روشنه انگار مهمون دارن....بیتا رو از پشت پنجره میبینم . برام دست تکون میده  در جواب براش دست تکون میدم. نزدیک خونه که میرسم ماشین آشنا جلوی در حیاط پارک کرده....با ذوق کلید میندازم میرم تو . چراغ های  لوستر هم روشنه . وقتی که خودمون هستیم مهتابی ها روشنه ؛ وقتی که مهمون داریم لوستر هم روشن میکنیم....خونه شلوغ پلوغه ...خستگی سر کار و از اون بالا تر خستگی ۲ ساعت ترافیک به کل یادم میره. ذوق زده از پله های حیاط میرم بالا. اول پای راست .....بندش رو با عجله باز میکنم....بعد پای چپ ..اینقدر عجله دارم که بدتر گره رو کور میکنم .....با حرص یه لگد میزنم ...کفش از پام درمیاد و پرت میشه و میخوره به شیشه اتاق پذیرایی....صدای جیغ خاله ام بلند میشه: یکی تو حیاطتونه .....مامان با کنایه بهش میگه نه خیر خانوم «مهندس» از سر کار اومدن.......وقتی که در رو باز میکنم و میرم تو ...............

یه دفعه صدای اخبار CTV یادم میاره که ای دل غافل باز هم تا چشمام رو بستم «خیال » من رفته اون دور دورها ....................

اخبار اعلام میکنه برای بی خانمان ها دنبال مکانی هستن که این چند روز رو سر کنن تا از سرما جون ندن.......و من فکر میکنم ....اون موقع که بیتا داشت زیر دست شوهر قاتلش جون میداد من در اون لحظه چی کار میکردم؟.... اگر بود الان ۲۸ سالش بود.......یعنی جای انگشتاش دور گردنش مونده بود؟..................

برف تمام شهر رو پوشونده..........فردا میگن آفتاب میشه و تمام این برفها رو آب میکنه ..........اما خیابون بلوار اون شب پنجشنبه دی و بهمن اون زمون ها ؛ همیشه برفی میمونه و هیچ آفتابی نمیتونه آبش کنه 


 
دوشنبه 13 فروردین ماه سال 1386
بلیط لاتاری.؟...سفر به آبشار نیاگارا؟ باور کدوم آسون تره؟

بعد از آشناییم با سفیر اولین سالگرد تولدم برام کلی هیجان داشت. خیلی مشتاق بودم بدونم سفیر کادوی تولد برام چی میگیره ...اولین کادوی تولدی که از همسر سابقم گرفته بودم بعد از شروع زندگی مشترک؛ یه بلیط لاتاری بود که مدام بهم یاد آور میشد که اگر ببرم چه کادوی تولد به یاد موندنی میشه!! اون سال من نبردم اما راست گفت( تنها چیزی که تو زندگی مشترک بهم راست گفت!) واقعا کادوی « به یاد موندنی »  شد!

اون سال سفیر ازم خواست که از محل کارم مرخصی بگیرم. اول فکر کردم میخواد بیاد پیشم .ولی وقتی بهم گفت که برنامه اش چیه باورم نمیشد. اون سال سفیر من رو به یه سفر به معنای واقعی « به یاد موندنی» برد. میدونست که دلم میخواد برم آبشار نیاگارا رو ببینم و همیشه میدونست که دلم یه دوربین دیجیتال میخواد. اون سال من و سفیر رفتیم تورنتو. سفیر از لس آنجلس اومد دنبالم . آزاده و شوهرش همون روز از شهر ما رفتن جای دیگه.اون روز صبح اومدن دنبال من و من رو رسوندن فرودگاه که با سفیر که تو فرودگاه منتظرم بود بریم تورنتو و از همون طرف هم خودشون با ماشین راهی شهر دیگه شدن. تو فرودگاه که سفیر رو دیدم یه جعبه بهم هدیه کرد بازش که کردم دیدم جدیدترین مدل دوربین دیجیتال سونی . باورم نمیشد. 

سفر تورنتو سفر به یادموندنی برای من و سفیر شد. تو اون سفر با یکی از نزدیکترین دوستان سفیر آشنا شدم که تو یکی از شهر های اطراف تورنتو زندگی میکرد. با یکی از دوستان قدیمی مادر سفیر هم دیدار کردیم. خانوم بسیار محترمی که با برخورد گرمی که با من داشت کمی از نگرانی من رو نسبت به خانواده سفیر از بین برد.

وقتی که با کشتی کنار آبشار نیاگارا رفتیم سفیر در گوشم زمزمه کرد: «ماهک جان تولدت مبارک. فقط میخواستم بهت بگم تو خیلی بیشتر از یه بلیط لاتاری میارزی» .

سفر تورنتو اولین سفر من و سفیر بود. شنیدین که میگن کسی رو میخوای بشناسی باهاش هم سفر شو؟ فرصت خوبی بود که بتونم با اخلاق و روحیه سفیر بیشتر آشنا شم. اون سفر رو هیچ وقت از یاد نمیبرم. اما خوشی سفر ؛دو سه روز بعد از اینکه از سفر برگشتم زهر مارم شد.

 


 
سه شنبه 7 فروردین ماه سال 1386
تا حالا شده؟

تا حالا شده دلت بخواد از همه چی بگذزی و بری یه جای دیگه و از نو شروع کنی؟

تا حالا شده دلت بخواد بشی یه آدم دیگه ؟.....نه یه آدم دیگه نه ....... تا حالا شده بخوای بری میون  آدمای دیگه؟

تا حالا شده بخوای بری جایی که ندونن از کجا اومدی؛ چی بودی؛ زندگی قبلت چه نکبتی بوده وکی هستی ؟

تا حالا شده دلت بخواد رو چیز دیگه فوکوس کنی و تلاشت رو برای چیز دیگه ایی بذاری؟

تا حالا شده بخوای شانست رو تو زندگی رو یه پروژه دیگه امتحان کنی و ایندفعه زمان باقی مونده عمرت رو رو یه شرط دیگه قمار کنی؟

تا حالا شده از فکر اینکه دیگه کسی دور و برت نیست که زندگی گذشته ات رو تو سرت بزنه و تا تقی به توقی میخوره بهت نگه «من اون پوفیوز قبلی نیستم که ...» ؛ به سرت بزنه که از نو با یه هدف نو با یه پروژه نو از نوع دیگه تو زندگی شروع کنی؟

تا حالا شده که فکر کنی که دفتر خاطراتت تنها و تنها امیدیه  که داری؟

تا حالا شده خودت رو لعن و نفرین کنی که چرا باعث آزردن کسی که دوستش داری شدی؟

تا حالا شده فکر کنی که عحب اوضاع گندی؛ اگر حرف بزنم میگن زبونم تیزه اگر حرف نزنم میترکم ...؟

تا حالا شده به یه جایی برسی که احساس پوچی کنی که نه تو زندگی موفقی نه تو شغل ؟

تا حالا شده احساس کنی که چقدر بدبختی که هیچ کسی حرفت رو نمیفهمه؟

تا حالا شده فکر کنی که این مزخرفاتی که من دارم میبافم ؛ چه جذابیتی برای بقیه داره که دارم وقتشون رو با این خزعبلات هدر میکنم؟

تا حالا شده خودت رو هزار بار لعنت کنی که آخه کون گشاد پس کی میخوای نوشتن اون کتاب لعنتی رو شروع کنی؟

تا حالا شده پشت میز کارت؛ پیش رییست نشسته باشی و در کمال وفاحت وبلاگ نوشته باشی بعد هر وقت هم که میاد از پهلوت رد میشه فوری اون صفحه رو مینیمایز کنی  و صفحه پشت سریش که یکی از فایل هاییه که داری روش کار میکننی بیاد که مثلا من دارم کار میکنم ارواح عمه بتولم.

اگر نشده .....امیدوارم هیچوفت این اتفاق برات نیوفته.....خیلی حال و هوای گوهیه......... 

 

 


 
سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
نیویورک!

۱ هفته رفته بودیم نیویورک.

شهری که « زمان» «فصل» و «شب و روز» فقط یه کلمه است. من جای زمان و فصل و شب و روز بودم هیچ وقت خودم رو به مسخره نمیگرفتم و وقت خودم رو تو این شهر شلوغ هدر نمیکردم........ شب و روز برای مردم این شهر تعیین نمیکنه که چه موقع به خواب برن و کی از خواب بیدار بشن.زمان براشون تعیین نمیکنه که چه موقع کار رو شروع کنن و کی از کار دست بکشن. فصول تعیین کننده طرز پوشش مردمی که تو این شهر «زندگی» که نه .... «دوندگی» میکنن  نیست. هیچ قانون و روال طبیعی نمیتونه برای نیویورکی ها جذبه نشون بده و «منم» بزنه ...به قول معروف کلاه هیچ کدوم از اینها برای این مردم پشم نداره.

شبانه روز به جای ۲۴ ساعت بایستی ۴۸ ساعت باشه  تا اینکه بتونی تو نیویورک طبق زمان برنامه ریزی کنی و به کارهات برسی.

همیشه دلم میخواست نیویورک رو ببینم....اما وقتی که میگفتن این شهر هیچ وقت نمیخوابه ؛ باورم نمیشد که حقیقت داشته باشه. این شهر واقعا «خواب نداره» همیشه چراغ ها روشنه و همیشه مردم تو خیابون ها وول میخورن. ساعت ۱ نصف شب وقتی که مردم رو میدیدم توی مک دونالد با چه اشتهایی دارن به همبرگر هاشون گاز میزنن؛ به سفیر گفتم اینا این موقع شب چطور میتونن « همبرگر» بخورن؟ و بعد در کمال فروتنی اظافه کردم : یکی نیست از خود من بپرسه این موقع شب ؛ وسط منهتن این بستنی به این گندگی چیه داری گاز میزنی؟!!!

چیزی که خیلی توجه رو جلب میکنه دستفروش هاییه که آخر شب ها مثل قارچ کنار پیاده رو ها سبز میشن. 

 برف و بارون نمیتونه خانوم ها رو از تو کفش های پاشنه بلند و نرم و نازک پرادا بکشه بیرون و ببره تو پوتین های پلاستیکی ضد آب. سرما نمیتونه براشون خط مشی تعیین کنه که امروز دامن های کوتاه و تنگ و ترش ورساچه رو نمیتونن بپوشن.

هتل ما درست کنار تایم اسکور بود. همون ۳-۴ ساعت خوابی هم که شب ها داشتیم زیر نور خیره کننده تابلوی تبلیغاتی غول پیکری بود که نورش مستقیم تو اتاق میتابید و حتی تو خواب هم بهمون یاد آور میشد که تو شهر نیویورک هستیم.

وقتی که با اتوبوس توری که شهر رو نشونمون میداد شهر رو میدیم سر تا پا با تمام وجود صحنه ها و مناظر دیدنی و ساختمون های قدیمی و کهن سال رو میبلعیدم. انرژی رو که از بنا ها ی قدیمی میگرفتم با تمام وجود حس میکردم. ساختمون های مسکونی و قدیمی منهتن نماهای دود گرفته و دلگیری داشتن فرصتی پیش نیومد که داخل ساختمون ها رو هم ببینیم. با خودم فکر کردم که اگر داخل ساختمون ها هم به اندازه نمای اون مزه دلتنگی بده پس نباید مردم رو سرزنش کرد که همیشه تو خیابون ها وول بخورن!

پلیس در منطقه منهتن با اسب میچرخه. اینجوری بهتر میتونه تو اون ترافیک مانور بده. همون روز اول رفتیم خیابون «fifth avenue» جایی که به طریقه کاملا شیک و مدرن و سانتی مانتال میتونی پولت رو « آتیش » بزنی!! یه زحمت میشد توی مغازه ها لباسی پیدا کرد که قابل «پوشیدن» باشه ۹۹.۹٪ لباس ها تنها و تنها به درد « runway» میخوره و بس.

همیشه فکر میکردم مجسمه آزادی سفید رنگه اما وقتی که از نزدیک دیدمش فهمیدم که چقدر اشتباه میکردم .این مجسمه از سرب ساخته شده توسط یک شخص فرانسوی. در اثر تماس مدام با هوا اکسیده شده و سبز رنگ شده. من نمیدونستم که مجسمه آزادی که یک «زن» هستش؛ سندل به پا داره و به مج پاش زنحیر اسارته که پاره شده و به این دلیل «مجسه»  نماد «آزادی» شده.

روز آخری که تو نیویورک بودیم هوا زیاد همراهی نکرد. ساعت ۱۱:۳۰ شب بعد از اینکه شام رو تو یه رستوران ترکیه ای خوردیم با ماشینی که کرایه کرده بودیم به علاوه ۲ تا لیوان بزرگ قهوه و چند تا سی دی «shakira» راه افتادیم به سمت واشنگتن. ساعت ۵:۳۰ زسیدیم به مقصد. ساعت ۶-۹ خوابیدیم و بعد آماده شدیم که بریم استودیو تا سفیر به برنامه تلویزیونیش برسه.

شهر واشنگتن فوق العاده بود. ساختمون ها و مناظر برام جالب بود. ولی اون خشکی و قساوت سیاسی رو میتونستم تو فضای شهر حس کنم. ویرجینیا تنها با یه پل ازواشنگتن جدا میشه و اون فضای سیاسی و خشک رو نداره. امیدوارم اگر بنا بر این باشه که از کانادا برم به جای دیگه؛ اون جا ویرجینیا یا واشنگتن باشه.

خونه های ویلایی شهر من رو یاد فیلم های ترسناکی که زمان بچگی میدیدم انداخت( بچگی ها دل و جراتم بیشتر بود و فیلم ترسناک میدیدم اما الان به هیچ وجه حاضر نیستم و حتی توانایی دیدن فیلم های ترسناک رو ندارم) خونه های چند طبقه قدیمی به سبک رنسانس با چراغ های کم نوری که جلوی در اصلی؛ از میون درخت های انبوه و تو هم گره خورده چندین ده ساله سوسو میزنه؛ ابهت خاصی دارن 

«جورج تاون» محله ایی بود که برای دیدن مغازه ها در واشنگتن رفتیم. محله فوق العاده خوشگل با مغازه های خوشگلتر. مغازه ها من رو یاد مغازه هایی که تو کارتن های عروسکی « پت پستچی » یا « جولز وجودی» بود؛ میانداخت. دیوار های آجری خوشرنگ با رنگ های زرد و نارنجی و آلبالویی. درها چوبی قرمز با پنجره های شیشه ایی که چندتا پله اون ها رو از سطح زمین بالا تر برده. 

روز یکشنبه قبل از پرواز رفتیم حول و حوش کاخ سفید برای اینکه عکس بگیریم....تازه متوجه شدم که من تا الان ساختمان پارلمان رو با کاخ سفید اشتباه میگرفتم!!!

یه لحظه دلم برای خودمون سوخت منظورم ما ایرانیها!!چه طوری مفت و مسلم زندگیمون بازیچه دست سیاست و حماقت و خرافات و دیانت و رذالت و فضاحت و شقاوت و......شد!!

 

راستی نوروز تون مبارک.......... 

 

 


 
جمعه 18 اسفند ماه سال 1385
دوستایی که حکم برادر و خواهر رو پیدا کردن

هنوز از جرو بحث با سفیر گیج و منگ بودم...این اخلاق مزخرف من که همه چیز رو در کمال میخوام. گاهی زیادی برام گرون تموم میشه. بیشتر هم خودم ضرر میبینم تا بقیه .اگر متولد شهریور باشین خوب درک میکنین که چی میگم. البته اون مواقعی هم که به خاطر وسواس زیاد ؛ تلاشم برای به نتیجه کامل رسیدن به حایی میرسه؛ اون موقع وصف حالم که از ذوق دلم میخواد پرواز کنم غیر قابل توصیفه.... اما خوب خدا نکنه که یه دفعه خدای نکرده کاری که انجام میشه همچین کامل و بدون نقص نباشه اون موقع است که تا مدتها خودم رو میخورم که چرا بیشتر تلاش نکردم که بهترین نتیجه رو بگیرم...در مورد ارتباطم با سفیر هم همونطور بود.. کلی طول کشید تا با اولین لکه روی بوم نقاشی دوستیم با سفیر کنار بیام و بپذیرم که بالاخره جر و بحث بین دو نفر پیش میاد.

یه شب آزاده و شوهرش برای شام اومدن پیش من . اون شب من حسابی دچار یاس فلسفی شده بودم که اصلا من اینجا چه میکنم ؟ به دور از خانواده ام؟ مامان بابا برادرم ؟ خاله هام و دایی هام؟ مامان بزرگم؟ پسر خاله ها دختر خاله ها ؟ پسر دایی ها دختر دایی ها؟ یادمه این جور موقع ها میرفتم تو بالکن خونه ام و به آسمون خیره میشدم . انگار انتظار داشتم یه وحی آسمونی بهم نازل شه و جواب سولاتی رو که خودم باعث و بانی اش بودم رو بهم بده. همیشه این فکر تو سرم هست که اگر زبونم لال بابام یه طوریش بشه؛ آیا من خودم رو خواهم بخشید یا اینکه قراره تا آخر عمر با خودم در کلنجار باشم که ۲ روز دنیا اززش این رو نداشت که ازشون دور بمونم......اون شب عجیب دلم هم صحبتی با یه آدم عاقل رو کرده بود کسی که بشه پیشش بلند بلند فکر کرد. آزاده و شوهرش که اومدن نمیدونم چطور شد که سر میز غذا صحبت پیش اومد که ما قوم آواره چطور میتونیم دور از عزیزامون باشیم و نفس بکشیم . وقتی که باهام صحبت کرد از طرز حرف زدنش خوشم اومد. به دلم نشست. اون شب بود که برای اولین بار من جریان سفیر رو با آزاده اینا مطرح کردم. کل حریان رو براشون گفتم. شوهر آزاده مرد فهمیده اییه. نظرش برام مهم بود و دلم میخواست که بدونم ببینم نظرش راجع به سفیر چیه.

سفیر تو سفر بعدیش به کانادا گفت که میخواد دوستای من رو ببینه. اون هفته تعطیلات آخر هفته رو که سفیر پیش من بود با آزاده و شوهرش قرار گذاشتم که ۴ نفری بریم مرکز ایالت که تا شهر من ۳ ساعت با ماشین بیشتر راه نیست. وقتی که اون روز شنبه ازاده و شوهرش اومدن دم آپارتمان من و با سفیر روبرو شدن. تو چهره شوهر آزاده رد پایی از برخورد دوستانه به چشم نمیومد. بعد از اینکه راه افتادیم. من و آزاده پیش هم نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم . سفیر و شوهر آزی هم با هم مشغول شدن. سفر خیلی خوبی بود خیلی بهمون خوش گذشت و هنوز هم که هنوزه از دیدن عکس های اون سفر خاطرات خوبش یادم میاد. وقتی که برگشتیم شوهر آزاده موقع خداحافظی در گوش من گفت : ماهک من نمیدونم که کار شماها به کجا میرسه و چطور میشه اما همینقدر بهت بگم که من یه دوست فوق العاده خوب پیدا کردم . صحبتش بهم خیلی قوت قلب داد. من و سفیر تازه ۱ سال نبود که با هم آشنا شده بودیم . من باید از همه نظر امتحانش میکردم .رفتار اجتماعی ؛ برحورد با دوستای من؛ تو سفر ؛ تو خستگی ...باید رفتارش رو میدیدم.

از اون به بعد سفیر وارد جمع دوستان من شد.

 

 


 
چهارشنبه 2 اسفند ماه سال 1385
اولین دعوای من و سفیر

یه مجله خیلی خوبی اینجاست به اسم دنیای زن. مجله مورد علاقه منه. قبلا هم چند بار گرفتمش و خوندم و خیلی خوشم اومد. حقیقتش از این مجله های مسخره ایی که فقط روزمره گی ها و کار های احمقانه این خواننده ها و هنرپیشه ها و این آدم های احمق و تو خالی رو مینویسن اصلا خوشم نمیاد و احساس میکنم که حسابی حیف پوله .

گفتم بیام مطالبی رو که تو این مجله میخونم رو براتون بگم که شما هم استفاده کرده باشین. اینطوری من هم مجبور میشم که به طور جدی این مجله رو بگیرم و مطالبش رو دنبال کنم . هم اطلاعات خودم میره بالا و میتونم تو زندگی ازش استفاده کنم همین اینکه میتونم به دور و بری هام و دوستام و بقیه افراد منتقل کنم.

اگر خیلی پروفشنال منتقل نمیکنم ببحشین اینطوری احساس میکنم که خودمونی تره:) چند تا موردی که خیلی خوشم اومد و فکر کردم که شاید شما هم خوشتون بیاد ایناست:

- میدونستین که نور آفتاب؛ ۴۵ دقیقه پیاده روی روزانه؛ اضافه کردن توت فرنگی به صبحانه؛ ورزش( ورزشی که عرقتون رو در بیاره) و قهوه تمایل به سکس رو در خانم ها به حد زیادی بالا میبره؟

-میدونستین که اگر حیوون خونگی داشته باشین کمتر به ناراحتی قلبی دچار میشین و از بالا رفتن فشار خون جلوگیری میکنه؟

یه مطلب خیلی جالب دیگه هم داشت در مورد روابط زن و مرد. میگفت طبق نظر کارشناسان و بر اساس تحقیقاتی که کردن فهمیدن زن و شوهر هایی که روزانه همدیگه رو بوسه های طولانی مدت میکنن(۱۰ ثانیه ایی)؛ روزانه با هم میرن پیاده روی و با هم فعالیت های ورزشی و اجتماعی میکنن( مثلا تو بازی های دسته جمعی شرکت میکنن) زندگی شاد تر و سالمتری دارن.( حالا از این به بعد یادتون باشه وقتی که دارین همسرتون رو میبوسین یه کورنومتر هم دستتون باشه :)

یه  نکته هم برای مادرها داشت. معمولا دیدم که مادرها شکایت دارن که بچه اشون بد غذاست و به زور بعضی از غذا ها رو به خوردش میدن. تو مجله نوشته بود که طبق تحقیق ثابت شده اگر زور در کار نباشه بچه بهتر به غذا های مختلف رغبت نشون میده. به این شرط که هیچ وقت زورش نکنین. در ضمن به طور مداوم اون غذا یا میوه و یا خوراکی رو سر میز سرو بکنین. چون بچه وقتی که ببینه که این ماده غذایی به طور مرتب تو منوی غذای خونه هست خود به خود به خوردنش تشویق میشه. حالا یا از روی حس کنجکاوی که ببینه این خوراکی چیه یا از رو گرسنگی! همچنین سعی کنین همیشه غذا های متنوع درست کنین و محدود به غذا ی خاصی نشین که بچه ها به یک نوع بخصوص غذا عادت نکنن.

مطالب دیگه ایی هم داشت که باید برم بخونم و بعد اینجا براتون بگم. دستور غذا و دسر هم داره. روزها که میرم ورزش این مجله رو در حین ورزش میخونم. تو باشگاه که بودم این فکر به سرم زد که با شما هم مطالب رو  مطرح کنم. امیدوارم مورد استفاده باشه .

پست قبل به اون جایی رسیدم که با سفیر میونه ام شکر آب شد. از همون روز های اولی که اورکات راه افتاد دوستام هی دعوتنامه اش رو برام فرستادن. من هم عضو شدم هر کور و کچلی هم که بهم درخواست اضافه شدن به لیست دوستام رو میکرد قبول میکردم. اون موقع هنوز دسترسی به اورکات تو ایران مقدور بود. دوستای ایرانم که همه جزو لیست دوستای من بودن دوستای کانادا هم بودن. من این سایت رو به سفیر معرفی کردم اون هم قبول کرد و خیلی هم خوشش اومد. کم کم لیست دوستای سفیر بالا گرفت......تا اینکه دیگه به یه جا رسید که اون روی سگ من کم کم اومد بالا. یه دختره تو لس آنجلس؛ از اون مکش مرگه ماها. عکس های هالیوودی آنجنانی تو پروفایلش گذشته بود و کوچیکتر از اونی هم بود که همکلاسی و یا هم دانشکده ایی سفیر باشه. یه دختره دیگه از فلان ایالت آمریکا؛ یه دختره دیگه تو یه شهر دیگه آمریکا ( که اتفاقا مشخصاتش خیلی به خصوصیات ظاهری که سفیر از دوست دختر قبلیش میگفت شباهت داشت) ؛ یه دختره دیگه ترانه سراست و تو ایران زندگی میکنه؛ ...و....و.....و !!! من از سفیر پرسیدم که به سن و سال اینا نمیاد که دوستان دوران تحصیل تو باشن. هر کدوم رو یه بهانه آبدوغ خیاری آورد که : این یکی دختر دوست باباست؛ اون یکی خواهر زن فلانیه ؛ اون یکی دختر خاله دسته دیزی شریکم....و ....و.....و......من هم که  آدمی نیستم که زیر سبیلی چیزی رو رد کنم و این جور دلایل تخمی نه تنها دردی رو از من دوا نمیکنه بلکه بدتر میر.....نه به اعصاب من و فکر میکنم طرف من رو کودن تصور کرده و فکر میکنه که با این شرو ور ها میتونه من رو خفه کنه . حسابی زدم به کاسه کوزه همه چی .

برام مهم نبود که اینا چه نسبتی با سفیر دارن اما خیلی بهم زور اومد که سفیر با چرت و پرت هایی که گفت در اصل عقل و شعور من رو برد زیر سوال . یعنی اینکه از نظر من تو در اون سطح از شعور و درک هستی که من میتونم با این دروغ های مسخره ام تو رو خفه کنم ( بذار ببینم این جمله رو انگار تو پاراگراف بالا هم گفتم؟! آره؟!)  دلم میخواد طرفم شهامتش رو داشته باشه و رک و راست بیاد واقعیت رو بگه اینطوری نه تنها ازش بدم نمیاد بلکه بیشتر هم جذب شهامت و رک بودنش میشم .

میدونستم که دیگه اینبار چیزی رو نباید از طرفم پنهون کنم ولو اینکه از مطرح کردن نظرم و نگرانیم طرفم رم کنه و چهار نعل ازم فرار کنه . از مطرح کردن مشکلی که داشتم با سفیر به هیچ وجه پشیمون نبودم میدونستم که اینبار دیگه نمیتونم با استخون لای زخم گذاشتن زندگی رو پیش ببرم. ترجیح میدم که همون لحظه بیانش کنم و از هم ناراحت بشیم تا اینکه تو دلم نگه دارم و فکر حفظ کردن همون لحظه حاضر باشم غافل از اینکه همین مسائل کوچیکه که تو دلها جمع میشه و بعد از مدتها تبدیل به عقده های غیر قابل حل میشه.

اون روز ؛ ۲۸ فوریه ۲۰۰۵ اولین دعوای اساسی من و سفیر بود. فقط خدا میدونه که من چه حالی داشتم و با چه حال و روزی رفتم سر کار. دلم میخواست میرفتم با یکی حرف میزدم...اما با کی؟!!!هیچ کدوم از دوستای من از وجود سفیر خبر نداشتن بعدش هم؛ اصلا هنوز دوستی به اون صورت ایجاد نشده بود که تو مسایل شخصی ام دخالتش بدم!! حالم حسابی (به قول سفیر) گ...ه مرغی بود. اون روز رفتم سر کار با حال خراب. یه منشی داشتیم اسمش ویدیا بود دختر خیلی خوبی بود. با دوست پسرش زندگی میکرد . دختر خوبی بود اما من اصلا روش و رویه زندگیش رو تایید نمیکردم. همچین یه جورایی بیخیال بود که خوب البته این خصوصیت اخلاقی اینهاست که ما رو از اینا متمایز میکنه. نتونستم دووم بیارم و رفتم به ویدیا همه چیز رو گفتم.

من وقتی که دلم پر ؛ پیش آدم غریبه خیلی راحت تر درد دل میکنم تا خودی ها. با آدم های غریبه دیگه چشم تو چشم نیستی که در آینده هوس کنن که روزهای سختت رو به رخت بکشن و بعد ه ها تو سرت بزنن.

ویدیا کلی دلداریم داد. حرفاش درست بود بهم میگفت شما ها بالاخره باید یه روزی از هم دلخور میشدین. تو نباید انتظار داشته باشی که همه چیز همیشه در صلح و صفا باشه . حرفش رو قبول داشتم . اما از دست دادن سفیر چیزی بود که به سختی میتونستم باهاش کنار بیام . ویدیا اونشب اصرار کرد که برم خونه اون و شب تو خونه تنها نمونم. عصری با حال مزخرف اومدم خونه. پیغام هام رو چک کردم...نع....هیچ خبری نبود. در و دیوار خونه داشت منو میخورد. انگار که با سفیر سالها زندگی کرده بودم و حالا جای خالیش تو خونه مثل اسید تمام تنم رو تو خودش حل میکرد. بهتر دیدم برم باشگاه و یه یک ساعتی ورزش کنم .برگشتم خونه مثل دیوونه ها دقیقه به دقیقه پیغام های تلفن رو چک میکردم......نه ....خبری نبود....داغون بودم. احساس میکردم که تمام انرژی و توانم تحلیل رفته. با مامان که صحبت میکردم میگفتم اگر من سفیر رو از دست بدم ؛ بی لیاقتی از خود من بوده...اون همه جوره مطابق میل من رفتار کرد که اعتماد من رو جلب کنه و هیچ وقت هم ایراد نگرفت. تمام لگد پرونی ها رو من کردم.

شب با حال خراب رفتم خونه ویدیا و دوست پسرش. خونه شون مرکز شهر ( شلوغ ترین خیابون شهر ) بود مرکز رستوران ها و بار ها و دیسکو ها . از دیدن زندگی ویدیا دلم گرفت. ویدیا یه زن ۳۰ ساله ای بود که از ازدواج اولش یه پسر ۸ ساله داشت . شوهر سابقش یه سیاه پوست بود که حالا با یکی دیگه داره زندگی میکنه و هنوز بعد از ۳ سال درگیر طلاق و طلاق کشی هستن و جفتی سر این بچه بیچاره کل کل میکنن. هم پدر بچه با دوست دخترش زندگی میکنه هم مادر بچه که ویدیا باشه با دوست پسرش. این وسط این بچه بدبخت نمیدونه تکلیفش چیه. خونشون یه خونه لحت و بی سر و سامون بود که توش فقط تلویریون گنده و مسطح خود نمایی میکرد. هر کدوم رو به کاناپه چلوی تلویزیون لم داده بودن. چراغی روشن نبود اما از نور تصویر تلویزیون توی آشپزخونه رو میشد دید که چه بازار شامیه. به محض اینکه وارد آپارتمانشون شدم دلم گرفت. از اینجور زندگی های بی درو پیکر که هر کی به هرکیه اصلا خوشم نمیاد . دلم گرفت که اینا شدن مونس این لحظه های دلتنگی من!! از رفتنم مثل سگ پشیمون شده بودم به خصوص که دیدم با وارد شدنم هیچ کدوم به خودشون زحمت تکون خوردن و عمودی شدن رو از اون حالت افقی بودن روی کاناپا ندادن. دلم خواست که برگردم اما روم نشد که همون جا سر خر رو کج کنم و برگردم گفتم ۵ دقیقه میشینم بعد میرم. در نهایت ناراحتی و عذاب روی یه صندلی جا به جا شدم . تمام عضلاتم منقبض بود که مبادا اگر ول بشن جای بیشتری تو اون خونه بگیرن. به ساعتم نگاه کردم که زمان بگیرم سر ۵ دقیقه پا شم برم.

ویدیا کانال تلویزیون رو عوض کرد دیدم صحنه هایی از ایران رو گذاشته . من هم که عین خر وامونده که معطل « هوش» باشه با دیدن اون صحنه ها دلم داشت میترکید. یه جهانگرد کانادایی به ایران رفته بود و گزارش سفرش رو داشت پخش میکرد. تمام شهر ها رو نشون میداد . به تهران که رسید دلم میخواست با صدای بلند گریه کنم همچین که چیزی از حنجره و تار های صوتی باقی نمونه . صحنه تو میدون ولی عصر بود که یارو داشت سعی میکرد تاکسی بگیره!! صحنه های با نمک زیاد داشت. تیکه ها و متلک هایی که مردم بهش مینداختن منو به خنده مینداخت ویدیا و دوست پسرش هم از من میخواستن که براشون ترجمه کنم که مردم چی میگن که من خنده ام میگیره. من هم سعی میکردم که براشون ترجمه کنم اما راستش نمیدونستم اون صحنه ایی رو که تو کرمان یارو میره تو یه قهوه خونه و با بقیه میشینه که چایی بخوره و قلیون بکشه و وقتی که شروع میکنه به قلیون کشیدن  یه پیر مرد بد اخلاق و با نمک کرمانی در کمال خونسردی ؛ بدون اینکه بهش نگاه کنه میگه« بپا یه وقت فشار نیاد»؛چه جوری ترجمه کنم . به قدری این لحن و حالت صورت پیرمرد با نمک بود که داشتم از خنده میمردم.

شب با ویدیا رفتیم یه قدم زدیم و تو یه کافه نشستیم و اون سفارش دسر داد که من اصلا حوصله خوردن نداشتم. هنوز هم که هنوزه همش نقشه میکشم که با سفیر یه شب بریم اونجا و سر همون میز بشینیم و همون دسر رو به یاد اون شب مزخرف سفارش بدیم و دوتایی با هم بخوریم.

آخر شب اومدم خونه دیدم از سفیر پیغام تلفنی دارم!!! وقتی که صدای سفیر رو روی پیغامگیر شنیدم از ذوق تو دلم خالی شد. انگار جون تازه گرفتم. بهش زنگ زدم اینبار هر دو بهتر میتونستیم فکر هامون رو جمع و جور کنیم و منطقی صحبت کنیم. همیشه وقتی که عصبانی هستم همون لحظه خفه میشم . ترجیح میدم هیچی نگم تا اینکه یه چیزی بگم که گند بزنم به همه چی....چون میدونم وقتی که دهنم رو باز کنم اونوقت همچین میگم که تا نا بدتر طرف میسوزه و بعد که آبها از آسیاب میافته دیگه پشیمونی فایده نداره.

اون روز قضیه رو حل و فصل کردیم درسته که خیلی سختی کشیدم و لحظه های خوشی نبود اما خوشحال بودم که اینبار و تو این رابطه «خودم» هستم و شهامت ابراز دلخوری هام رو دارم


 
جمعه 20 بهمن ماه سال 1385
اولین دیدار من و سفیر

سفیر که اومد تو فرودگاه؛ بلافاصله شناختمش. به نظرم کوتاه تر از ۱۸۰ سانتی که تو پروفایلش گفته بود اومد....نمیدونم شاید هم به خاطر توپولیش بود که کوتاه تر به نظرم رسید. یه پالتوی سورمه ایی بلند پوشیده بود. رفتم جلو. اون هم من و دید. گل رو بهش دادم. حسابی دستپاچه بودم. سفیر ماشین کرایه کرده بود. هر دفعه که میاد پیشم ماشین کرایه میکنه. میگه اینطوری راحت ترم. رفتیم ماشینش رو گرفت و بهش گفتم که دنبال من بیاد. تو پارکینگ فرودگاه حسابی دست و پام رو گم کرده بودم . اصلا انگار رانندگی یادم رفته بود. از هر طرف که میرفتم به در و دیوار میخوردم تا اینکه بالاخره سفیر اومد کنار ماشین من نگه داشت و گفت ظاهرا تو باید دنبال من بیایی!! چون تو خودت نمیدونی که کجا میخوای بری. مثل یه بچه حرف گوش کن دنبال سفیر رفتم تا اینکه از فرودگاه در اومدیم. بعد رفتیم خونه. اون شب سفیر کلی عکس آورده بود. عکس بچگی هاش؛ خونوادش.

اولین سفر سفیر به شهر من خیلی خوب بود با هم به یکی از شهر های توریستی که فقط ۱ ساعت با شهر من فاصله داره رفتیم. کلی خوش گذشت.این اولین باری بود که تو زندگیم از بودن با فردی از جنس مخالف اینقدر احساس امنیت و آرامش میکردم. انگار که با تک تک نگاه هاش؛ با فشار های دستش که دستم رو میفشرد؛ بهم میگفت نگران هیچ چیزی نباش. مثل یه خواب خوب بود که دلم نمیخواست هیچ وقت بیدار بشم.

بعد از اون سفر بیشتر تونستم به سفیر اعتماد کنم.

نزدیک به شب یلدا و برنامه های انجمن بود. از مصاحبت با بقیه ی اعضای انجمن لذت میبردم. آقا رضا و خانومش که الان از دوستان بسیار خوب من هستن. برام زوج جالبی بودن. زن و شوهری که بعد از گذشت این همه سال هنوز اون رابطه عاشقانه رو با هم دارن. آقای دیگه ایی که توی خرید و فروش خونه فعال بود و بعدها اونقدر باهاش گرم و صمیمی شدم که عمو صداش کردم و تو خونه اشون کلی احساس راحتی میکنم  . و بالاخره  شادان و شوهرش که تو چند تا پست قبلی گفته بودم که بعدها بهترین دوستای من شدن.

تو یکی از جلسات انجمن بود که آقا رضا بهم گفت: ماهک میدونی ام.سی چیه؟ گفتم نه.گفت همون مجری برنامه و مجالس رو میگن. من دلم میخواد که تو بشی ام سی برنامه شب یلدا ی امسال....تو قشنگ صحبت میکنی و ادبیات فارسی رو کاملا مسلط هستی. دلت میخواد این کار رو به عهده بگیری؟......من که همیشه دلم میخواست که تو برنامه های انجمن سمت مجری و مدیر برنامه ها رو داشته باشم؛ انگار که بهم شوک وارد شده باشه باورم نمیشد که این پیشنهاد از طرف مدیر انجمن به من شده باشه .گفتم بعله که میخوام......از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم. ....بعد از اون سال من مجری برنامه های انجمن شدم. برنامه های شب یلدا؛ شب شعر؛ جشن مهرگان؛ عید نوروز و خلاصه برنامه و جشن هایی که نیاز به مجری داشت.

شب یلدا بنا بود که زودتر برم تا اینکه هم گروه تاتر رو گریم کنم( تو ایران که بودم پیش آقای معریان دوره گریم رو کامل کردم و از ایشون مدرک گریم سینما گرفتم) و هم مینوت برنامه ها رو بگیرم و کمی خودم رو برای اجرای برنامه آماده کنم.  آزاده و شوهرش که تازه از شهر دیگه به شهر ما اومده بودن رو برای بار دوم بود که میدیدم.اون ها جلوی در بلیط ها رو چک میکردن. یادمه اون شب وقتی که برای تنفس بین برنامه ها  رفتم پایین و با یکی از کسانی  که قبلا هم میشناختم احوالپرسی کردم ؛ من رو نشناخت بعد که خودم رو معرفی کردم سراغ همسر سابقم رو گرفت و گفتم که جدا شدم.....گفت : چی کار کردی تو با خودت دختر؟....وقتی که دید با تعجب نگاش میکنم و ظاهر من هم گویای این بود که هر «کاری» که کردم با خودم قطعا «کار» بسیار معقول و درستی بوده ؛ طرز نگاه تو چشماش عوض شد و گفت خوب تو دختر دست و پا داری هستی و حتما صلاح دیدی که این طور برای جفتتون بهتره. 

اون شب بعد از تموم شدن برنامه. آزاده اومد جلو و بهم گفت واقعا که بابا باریکلا ....اون بالا صحبت کردن جلوی اون همه آدم همچین کار راحتی هم نیست . یه بار یکی  به کسی که ادعا میکرد صحبت کردن جلوی جمع همچین کار شاقی هم نیست گفت تو برو اون بالا و فقط بگو «نون و پنیر و انگور» صحبت هم پیش کشت.....یارو رفت اون بالا و گفت« نون و انیر و پنگور» ..... من دفعه قبلی که آزاده رو دیده بودم سر میزی بود که دوستای همسر سابق من نشسته بودن و فکر میکردم که با اون ها میپره که سر میز اون ها نشسته؛ بعده ها متوجه شدم که  آزاده هم یه جورایی مثل من این جا غریبه . با این تفاوت که من غریبه ایی هستم که ۳ سال  اینجا زندگی کردم اما آزاده تازه ۳ ماه هم نیست که اومده

از بعد از اون شب و فعالیت های بیشتر تو انجمن دوستای بیشتری پیدا کردم. دلبستگیم به شهرم بیشتر شد. به کارم محکمتر چسبیدم. سفیر زندگیم رو از این رو به اون رو کرده بود.

اون سال برای کریسمس ۱ هفته تعطیل بودم. دلم میخواست برم ایران ...حتی برای یک هفته .....همیشه از هر فرصتی استفاده میکنم که برم خونواده ام رو ببینم. کسی چه میدونه که فردا چه اتفاقی قراره  بیافته......اون سال با روحیه عالی به ایران رفتم. قبل از رفتنم عضویت باشگاه ورزشی رو هم گرفتم که بعد از برگشتنم از ایران ورزش رو به طور جدی شروع کنم. من که تو ایران به طور میانگین روزی ۱ ساعت پیاده روی میکردم و حتی گاهی از محل کارم که روبروی پارک ملت بود تا خونه مون که بلوار کشاورز بود رو پیاده میومدم و به طور مرتب استخر هم میرفتم؛ اینجا هیچ فعالیتی نمیکردم دیدم بهتره که زودتر بجنبم و یه حرکتی بکنم.

ایران خیلی خوش گذشت دیدن عزیزان همیشه برام غنیمته میخواد برای ۱ ماه باشه یا ۱ هفته .....فرق نمیکنه.

بعد از برگشتن از ایران روزها میرفتم ورزش. از کارم راضی بودم . روزها با سفیر ۲-۳ ساعت تلفنی صحبت میکردم. خلاصه خیلی خوش بودم اما همیشه برام سوال بود که چرا هیچ خبری از خانواده سفیر نیست؟ هر وقت هم که بهش میگفتم که آیا خانواده ات از ارتباط ما با خبر هستن میگفت آره. برام عجیب بود چطور یه خانواده ایرانی از ارتباط پسرشون که قبلا هم هیچ ازدواجی نداشته با یه زنی که طلاق گرفته و جدا شده مشکلی ندارن ؛ اما خوب سفیر همیشه من رو مطمئن میکرد که هیچ مشکلی در میون نیست اما این رادار من بد جور قوی کار میکنه و میدونستم که داره چیزی رو از من پنهون میکنه.

تو یکی از برنامه های انجمن که هر کسی باید یه غذایی یا یه خوراکی میاورد؛ من هم نون خامه ایی درست کردم بردم . تو شهر ما نه قنادی ایرانی هست و نه یه رستوران ایرانی؛ به همین خاطر شیرینی ها و غذاهای ایرانی همیشه جزو خوراکی های لوکس حساب میشه:):) من هم کلی نون خامه ایی درست کردم( تو ایران که بودم تو  هتل اوین دوره قنادی رفتم و  مدرکش رو گرفتم) تو مهمونی طبق معمول از اون جایی که همیشه من وسط سن هستم و دارم میرقصم اون شب هم به همین منوال بود. بعد که نوبت شام رسید و تمام غذاها و خوراکی های آورده شده رو رو میز چیدن ( این جا این کار خیلی رواج داره ؛ تو مهمونی ها هر کسی یه خوراکی و یا غذایی میاره که به صاحب خونه سخت نگذره که برای اون همه آدم بخواد غذا درست کنه و آشپزی کنه. بهش میگن پات لاک) آزاده اون شب کنار من ایستاده بود . شوهرش اومد گفت آزی یکی نون خامه ایی آورده!!!! آزاده خندید و به من رو کرد و بهش گفت: نون خامه ایی رو ماهک آورده....شوهرش با چشمای گشاد و فک آویزون گفت این؟؟!!!!!!! این اصلا بهش نمیاد که از این کار ها هم بلد باشه!! خلاصه اون شب کلی خوش گذشت. همون شب آقا رضا و خانومش برای شب بعد خونشون دعوتم کردن و گفتن که بچه ها ( آزاده و شوهرش ) هم هستن. فرداش با اینکه برف زیادی میومد اما رفتم ؛ که اتفاقا گم شدم و از یه ماشین که یه خانم و آقایی بودن آدرس پرسیدم . دیدم خانمه به فارسی از آقاهه پرسید که کدوم وری باید بره..گفتم اوا شما ایرانی هستین. و از دوستان آقا رضا و خانومش هم از آب دراومدن که بعدا از دوستان خیلی خوب خود من شدن. 

برای شب شعر فروغ؛ قرار نبود که به برنامه انجمن برم چون اون شب من شب کار بودم. برای خرج زندگیم از هر فرصتی برای اضافه کار؛ استفاده میکردم . روزها تا شب میموندم سر کار. تعطیلات که رو شاخش بود . همیشه من پای ثابت بودم . از فکر اینکه یه چند دلار بیشتر تو حسابم میتونم داشته باشم برای اون ماه کلی خر کیف میشدم. برای اون شب برنامه کارم به هم خورد و تصمیم گرفتم برای برنامه انجمن برم. وقتی که رفتم دیدم آقا رضا رییس انجمن گل از گلش شکفت . فوری اومد و گفت پس ماهک جان خودت دیگه زحمت اجرای برنامه رو بکش . هر چی گفتم من که آمادگی ندارم حتی یه مینوت ندارم که بدونم چی به چیه. گفت خودت یه جورای سر و تهش رو هم بیار. اون شب برنامه اجرا شد اتفاقا خوب هم اجرا شد. از اون جایی که زود تموم شد و شنبه هم بود. آزاده گفت: وای کی حوصله داره شب شنبه بره غو غو تو خونه بشینه؟!!!! گفتم آی گفتی . گفت ماهک بیا بریم خونه ما. من هم که بار اول بود میخواستم برم گفتم نه نمیام گفت تعارف میکنی گفتم بابا آخه دست خالی که نمیشه . روم نمیشه برای بار اول دست از پا درازتر بیام خونتون. بهم گفت خودت و چ....س نکن . بیا بریم . ما از این قرتی بازیا نداریم. آزاده تنها کسی بود که تونست همزبون خوبی برام بشه. مثل خودم بود و در مدت کمی متوجه شدم که هر دو به یه «زبون» حرف میزنیم. اون شب رفتم خونه آزاده اینا خیلی خوش گذشت. خودش و شوهرش تو ریاضی تحصیل کردن خودش فوق گرفته و شوهرش دکترا که به عنوان استاد دانشگاه شهر ما برای ۱ سال از اونتاریو به شهر ما اومدن.  

حسابی خر کیف بودم دوستای خوبی پیدا کرده بودم جریانم با سفیر خوب پیش میرفت. از زندگی راضی بودم.

تا اینکه اولین دعوای اساسی بین من و سفیر پیش اومد...........

 

 


 
جمعه 13 بهمن ماه سال 1385
کدوم شیرین تره؟ انتقام یا بخشش؟

باید اینو بگم ...اگر نگم دق میکنم.

بعد از دوسال و نیم تحمل کردن اون آشغال بالاخره به اون چیزی که سزاش بود رسید. بعد از شکایت سفیر به اینترپول بابت نامه های مشکوک و احمقانه ایی که میگرفت و تمومشون هم مهر پست آمریکا روشون بود. پلیس بین الملل فهمید که تمام اون نامه ها از طرف همسر سابق من به سفیر ارسال میشده. حتی دستگاهی که باهاش نامه ها رو تایپ کرده شناسایی کردن.

سفیر با دادن پول بیشتر بررسی پرونده رو جلو انداخت که زودتر از این مخمسه خلاص بشیم. به سفیر گفتن که نامه ها رو تایپ میکرده و به همراه نامه های دیگه از شرکتی که اون جا کار میکنه و در عربستان هست برای دفتر مرکزی در امریکا  میفرستاده( از طریق پست داخلی شرکت) این سرویسی هستش که شرکت در اختیار کارمندانی گذاشته که دوست و قوم و خویشی در امریکا دارن  و برای خانواده شون و یا اقوامشون در آمریکا بسته و یا نامه ارسالی دارن. دفتر مرکزی هم خودش نامه ها رو بین ایالات مختلف پخش و به آدرس ها شون میفرستاده. اون آشغال هم همینطوری نامه هایی که تماما مزخرفات راجع به من و دری وری به سفیر بوده میفرستاده.

اینترپول بعد از اینکه مطمئن میشه که نامه ها از طرف خودشه به اینترپول در عربستان اعلام میکنه و اون ها هم با رییسش تماس میگیرن که هر چه سریعتر باید خودش رو به دفتر اینترپول برسونه برای جواب به سوالات اونها . ....آخ که حاضر بودم هر چی دارم بدم اما در اون لحظه اون جا بودم و ریخت زردنبوش رو میدیدم که چطوری از ترس مثل گچ شده.....

میره پیش اونها و ظاهرا تمام اتهامات رو رد میکنه و میگه که اصلا از موضوع خبر نداره اما وقتی میبینه که تمام نامه ها و ایمیل ها و تمام شواهد و مدارک حاکی بر حماقتیه که تو این سه سال کرده دیگه نمیتونه زیرش بزنه. شروع میکنه به دری وری گفتن. بهش میگن تا آخر ماه ژانویه فرصت داری که دلیلت رو برای این کارهای احمقانه و مزاحمتهایی که ایجاد کردی بگی.در ضمن باید خودش رو به ۲ تا روانپزشک معرفی بکنه برای معاینه که نظر روانپزشک ها رو هم در مورد کارهایی که انجام داده متوچه بشن.

چهارشنبه آخرین روز ماه ژانویه بود...............................

دیروز حول و حوش ظهر سفیر بهم زنگ زد که : امروز صبح ساعت ۶ آقا مجید( تو چندتا پست قبلی راجع به آقا مجید نوشتم) بهم زنگ زده که من خوابت رو دیشب دیدم . یه مردی ازت طلب بخشش میکنه . ببخشش!!! ۲-۳ ساعت بعد از تلفن آقا مجید؛ از اینتر پول زنگ زدن و گفتن که این «آغا» اومده گفته که من هیچ دفاعی ندارم که از خودم بکنم .گواهی روانپزشک ها رو هم داده به قاضی که هر دو تشخیص دادن که این «آغا» اسکیزوفرنی داره و از عدم تعادل شخصیتی رنج میبره( امیدوارم از «رنج» این مرض رو صندلی چرخدار بیافته!! بهم نخند میدونم که کسی از این مرض «فلج» نمیشه اما من همیشه میگم هیچ چیزی من رو آروم نمیکنه مگر اینکه اون آشغال رو رو صندلی چرخدار افلیج ببینم)

اما حکم قاضی:

۱- ۳ ماه زندانی تعلیقی که اگر دست از پا خطا کنه و بخواد غلط زیادی بکنه محکومیتش میشه ۶۰ ماه زندانی که باید بره تو زندان دوره محکومیتش رو بگذرونه!

۲- در این مدت سه ماه؛ آخر هفته ها باید بره مرکز اقامت زنان بی سرپرست و دستشویی توالت ها رو تمیز کنه:):)

۳- در ضمن باید حظوری از آقای «سفیر» عذر خواهی کنه!!!!!!!!!! به این جا که رسیده به قاضی اعتراض کرده که من اینکار رو نمیکنم.قاضی هم گفته که من به تو زیاد سخت نگرفتم و تازه تو باید خیلی ممنون باشی که همچین حکم ساده ایی بهت دادم میتونست خیلی بدتر از این باشه. دیگه خفه خون گرفته .

سفیر که این ها رو برام میگفت گریه میکردم. نمیدونم گریه خوشحالی بود یا اینکه دلم به حال اون سه سال عمرم سوخت که چطور پای یه دیوونه هدر شد. البته باید خوشحال باشم که جون سالم بدر بردم!

دیروز صبح سفیر با اون آشغال از طریق کنفرانس ویدیویی ملاقات کرده بود. و هر چی که لیاقتش بوده بهش گفته. بعد هم قاضی حکم کرده که یه نسخه ار اون جلسه + حکم دادگاه با ترجمه کامل به در خونه پدر مادرش ارسال بشه.......................فقط خدا میدونه که چقدر خوشحالم............من اصلا فکرش رو هم نمیکردم که یه فرشته ایی بیاد تو زندگی من و کاری برای من بکنه که به جرئت میگم حتی خانواده ی  من هم شاید نمیتونستن از عهده بر بیان........من خیلی به سفیر مدیونم.

امروز بهم زنگ زد و گفت که اون آشغال رفته پیش قاضی و گفته من الان یادم افتاد که مدارکی دارم که میتونه ثابت کنه که تمام این اتهامات دروغه محضه!!!!!!!!!!!!!!!! فکر میکنی قاضی بهش چی گفته؟............................گفته پسرم امروز صبح داروهات رو خوردی؟!!!!!!!!!!:):):):):):) تو ۱ ماه وقت داشتی که از خودت دفاع کنی ......حالا تازه یادت افتاده؟!!!!!!!!

به قاضی گفته من مادرم مریضه اگر این نامه دادگاه رو ببینه حالش بدتر میشه. قاضی بهش گفته که از دست من خارجه و این خواسته آقای«سفیر» که این عمل انجام بشه. اما این مشکلی که تو داری طبق نظر پزشک ۲۰ ساله که تو این بیماری رو داری پس این چیزی نیست که اون ها بیخبر باشن.......وقتی که سفیر اینها رو میگفت تمام مدت اون صحنه ایی تو ذهنم بود که تازه ۱ هفته بعد از عقد بود که کارمون به طلاق کشید و من اومدم خونه مامان اینا. بعد اون آشغال با پدرش اومد خونه ما برای عذرخواهی. پدرش گریه میکرد و میگفت ما فکر میکردیم ازدواج کنه درست میشه!!!!!!!!! اون موقع من اصلا دوزاریم نیافتاد که قضیه از چه قراره . الان که سفیر اینا رو گفت همش با خودم میگم شاید واقعا این بیماری چیزی بوده که پدر مادرش خبر داشتن و به من نگفتن؟!!!

همیشه هروقت که صحبت اون آشغال میشه مامانم پدر مادرش رو مقصر میدونه که اونا چرا گذاشتن این طور بشه و اونا میدونستن که پسرشون چه احلاقی داره و باید به ما میگفتن. همیشه به مامان میگفتم که هر کسی مسوول اعمال خودشه به پدر مادرش چه اگر این آدم عوضیه؟ اما حالا که این احتمال میره که اونا از مریضی اون با خبر بودن؛فکر میکنم که شاید حق با مامان باشه.

به هر حال روز شنبه قراره که این مدارک بره در خونه پدرماذرش. دلم میخواست قیافه اون خواهر خیکی و بد ترکیب پتیاره اش رو میدیدم وقتی که اون حکم دادگاه رو میخونه.........من فکر میکنم بعد از ازدواج با اون آشغال معنی «تنفر» « انزجار» « غم» و « استئصال» رو به تمام معنی تجربه کردم.

کی گفته که بخشش شیرین تر از انتقامه ؟ کی گفته که آدم های بد رو به وجدانشون واگذار کنین؟ از صمیم قلب آرزو میکنم که هیچ وقت ؛ هیچ زمان  براتون اتفاقی نیافته که مجبور بشین مزه شیرییییییییینننننننن انتقام رو تجربه کنین .................

من اگر اون زمون ها که از دست اون آشغال زجه میزدم ؛میدونستم که  عمرم قد میده که روز قشنگ انتقام رو ببینم ؛ شاید کمتر به خودم سخت میگرفتم و کمتر غصه میخوردم....

من شرط میبندم همون روزهای سخت و سیاه بود که خدا تصمیم گرفت یکی از فرشته هاش رو در قالب شخصی به اسم «سفیر» بفرسته پایین.......

همیشه به سفیر میگم : اگر تو اون گوهری هستی که من بابتش ۳ سال زندگی زجر آور رو پرداخت کردم؛ خوشحالم که این معامله رو با خدا کردم چون خودم رو تو این معامله برنده میدونم.

یه جایی خوندم که نگه داشتن خبر های خوب خیلی سخت تر از نگه داشتن خبر های بده......میدونم که به خاطراتم میانبر زدم اما دلم نیومد که تا این خبر داغ داغه؛ این خبر رو بهتون نگم.

سفیر ۵ شنبه میاد پیش من که ۱ ماه رو اینجا باشه و وضعیت زندگی تو کانادا رو بررسی کنه ......۱ ماه تمام :):):):):)    

 

 

 


 
سه شنبه 10 بهمن ماه سال 1385
یه زن ۳۴ ساله تنها

یه زن ۳۴ ساله تنها بعضی شبها تو رختخواب خوابش نمیبره......از ترس بیهوش میشه

یه زن ۳۴ ساله تنها بعضی روزها از افسردگی دلش میخواد تمام روز رو تو رختخواب بخوابه بعد هم گناهش رو بندازه تقصیر مشکل تیروئید

یه زن ۳۴ ساله تنها بعضی روزها از ترس تنها بودن تو یه مملکت غریب میشینه برای تمام روزهای خوبی که با خونوادش داشته اشک میریزه

یه زن ۳۴ ساله تنها هر روز رو با این وحشت که اگر تو سرما پنچر بشه چی؟ میره سره کار

یه زن ۳۴ ساله تنها هر چقدر هم که از کارش متنفر باشه نمیتونه اون رو ول کنه چون اونوقت نمیتونه زندگی رو بچرخونه 

یه زن ۳۴ ساله تنها بعضی روزها دلش نمیخواد صبح ها بره سر کار و عصر ها نمیدونه به شوق چی از سر کار بیاد خونه

یه زن ۳۴ ساله تنها وقتی که در فر گازش خراب میشه خودش مجبوره که درستش کنه و وقتی که درستش میکنه تا هفته ها به خودش میباله

یه زن ۳۴ ساله تنها وقتی که تو جمع نشسته احساس تنهایی میکنه

یه زن ۳۴ ساله تنها درهای ماشین رو از تو قفل میکنه

یه زن ۳۴ ساله تنها وقتی که آخر شب از مهمونی برمیگرده انگشتر جواهرش رو از دستش در میاره تو جیبش قایم میکنه که مبادا کسی بخواد اون رو از دستش در بیاره و مزاحمش بشه.

یه زن ۳۴ ساله تنها دلش برای تمام عزیزاش که ازش دورن پر پر میزنه اما نمیتونه کاری کنه

یه زن ۳۴ ساله تنها بلیط لاتاری رو فقط به این خاطر میخره که پولش رو بین اونایی که دوستشون داره قسمت کنه 

یه زن ۳۴ ساله تنها دنبال انگیزه برای زندگی میگرده.

یه زن ۳۴ ساله تنها بیشتر از ۲۰ بار فقل پشت در رو چک میکنه که بسته باشه

یه زن ۳۴ ساله تنها شبها از خواب ترسناک بیدار میشه و از ترس تا خود صبح صلوات میفرسته

یه زن ۳۴ ساله تنها صبح ها که بیدار میشه جلوی آیینه میخنده که چروک های تازه دور چشمش رو کشف کنه

یه زن ۳۴ ساله تنها جلوی آیینه نیمرخ وامیسته ببینه شکمش چقدر زده بیرون 

یه زن ۳۴ ساله تنها وقتی به دختربچه ۱-۲ ساله دوستش نگاه میکنه؛ هنوز هم خودش رو به اندازه اون بچه احساس میکنه.

یه زن ۳۴ ساله تنها گاهی شبها دلش برای بغل کردن و بو کردن مامانش تنگ میشه

یه زن ۳۴ ساله تنها تو دلش به زمونه و  تمام اونایی که «زن» خطابش میکنن میخنده و میگه من هنوز مثل یه «بچه» ام و فقط ادای زنهای ۳۴ ساله رو در میارم اما شما اونقدر گیجین که اینو نمیفهمین

یه زن ۳۴ ساله تنها......نه .......زمونه به زن ۳۴ ساله تنها میخنده و میگه خیلی وقته که بچگیت رو ازت گرفتم اما تو اونقدر منگ ضربه هایی هستی که بهت زدم که هنوز نفهمیدی.......هیچ وقت هم نخواهی فهمید.

 

 


   1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 35444


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها