برای مشاوره باید میرفتم پیش یکی از این کلنی ها
بعد از یکساعت و نیم رانندگی توی جاده؛ رسیدم به یه جاده فرعی ؛ دست راست پیجیدم تو جاده به اندازه ۱-۲ کیلومتر که رفتم سمت چپ روی یه تابلوی چوبی دست ساز درشت نوشته شده بود « کلنی هیل ویو hillview » خط پایین تر نوشته بود «با مسوولیت خود وارد شوید». یعنی به عبارت دیگه «جرات داری بیا تو!!» هم خنده ام گرفته بود هم از شما چه پنهون یه نمه همچین بگی نگی ترسیده بودم ...آخه تو اون بر و بیابون اگر یه بلا ملایی سرم بیاد هیچ کس نیست که بیاد بگه خرت به چنده..... وارد جاده خاکی که به طرف کلنی میرفت شدم اول جاده تابلو زدن که «بچه ها در حال بازی هستند . از سرعت خود بکاهید».
سمت چپ یه سری آخور بود و سمت راست یه قبرستان . یه کم که جلوتر رفتم رسیدم به زمین های کشاورزی سمت چپ ساختمون های یه شکل و یک طبقه ایی که همه به هم متصل بود. تنها یکی از اونها تک افتاده بود که اون هم با یه زاویه ۳۰ درجه نسبت به بقیه و جدا از بقیه ساختمون ها و کمی بزرگتر و دراز تر قرار داشت که بعدا فهمیدم که اونجا مدرسه است.متوجه حرکت پرده خونه ها شدم. میشه گقت که به محض اینکه وارد کلنی شدم ۵۰ جفت چشم ( ۵۰ ضربدر ۲ که میکنه به عبارت ۱۰۰ چشم) من رو میپاییدن. کمی جلوتر رسیدم به آشپزخونه که در واقع حکم دفتر اصلی رو برای کلنی ها داره. بچه ها ی پابرهنه با لباسهای یه جور همه پخش و پلا بودن وقتی که چشمشون به ماشین من افتاد کم کم اومدن نزدیک . پسر ها همه لباسها یه مدل و یه رنگ دختر ها هم با لباس های یه مدل و یه جور با روسری های مشکی!! بلا استثنا !!! کی باور میکنه که این آدمها تو این قرن تو کانادا زندگی میکنن؟!!
ماشین رو جلوی ساختمون آشپزخونه پارک کردم رییس آشپزخونه که آشپز اصلیه و یه خانوم توپول و بادکنکی اومد جلو . لپهاش سرخ بود قیافه اش هم تا دلت بخواد آقتاب سوخته و اخمو . روسری مشکی اش رو سفت زیر گلوش گره زده بود طوری که غبغبش بیشتر تو چشم میومد. وقتی که باهاش حرف میزدم احساس میکردم که الان بجای اون من نفسم بند میاد . خون تو لپهاش و نوک دماغ ورم کرده و لبهای باد کردش جمع شده بود و راه فرار نداشت. با انگلیسی دست و پا شکسته بهم حالی کرد که رییس کلنی رو تو کشتارگاه یه کم بالا تر از ساختمون آشپزخونه میتونم پیدا کنم. گفتم اگر بهش زنگ بزنی و بگی که من اومدم خیلی خوب میشه .. کلنی ها تلفن ندارند فقط مرد ها که میرن سر زمین موبایل دارن و یه تلفن هم تو آشپز خونه هست. تو تمام خونه ها هم بلند گو کار گذاشتن که اگر کسی کار داشته باشه باید به آشپزخونه زنگ بزنه و بعد اونها هم با بلند گو شخص مربوطه رو صدا میکنن.
بعد از اینکه پیتر اومد باهاش راجع به ماموریتم در رابطه با کلنی اونها صحبت کردم. به سختی انگلیسی رو صحبت میکرد... مردم کلنی ها به آلمانی صحبت میکنن و وقتی که به مدرسه میرن تازه شروع میکنن به یادگرفتن انگلیسی !! تو کانادا کلنی ها زیادن.
پیتر بهم پیشنهاد کرد که اگر بخوام میتونه کلنی رو کامل بهم نشون بده. من هم که از خدا خواسته قبول کردم .....
آشپرخونه کاملا مجهز بود مدرن ترین ماشین آلات نان پزی؛ فر؛ اجاق گاز ؛ سرد خونه برای نگه داری مواد غذایی خلاصه باورم نمیشد که این افراد فرهنگ استفاده از این ماشین آلات رو بلد باشن... سالن غذاخوری ۳ تا میز بزرگ و بلند داشت که من رو یاد غذا خوری های پرورشگاه تو کتاب های چارلز دیکنز انداخت . یکی از میزها کوجیکتر بود که گفت میز اول مال مردهاست و میز دوم مال زن ها و اون میز کوچیکتره مال بچه ها
همه سر یه ساعت بخصوص دور هم غذا میخورن و اگر کسی مرتکب کار بدی بشه باید جدا از جمع غذا بخوره
آشپزخونه یه آشپز اصلی داره که کمک آشپزها زیر نظر اون کار میکنن. برنامه غذایی هفتگی باید به تایید اون برسه . هر هفته گروه کمک آشپزها که مسول درست کردن صبحانه ناهار و شام برای کل کلنی هستن عوض میشه .
از آشپزخونه رفتیم خونه ها رو ببینیم . کلنی ها خونه هاشون رو خودشون میسازن تمام خونه ها شکل هم و مثل هم ساخته میشه روی در هر خونه هم اسم زن و شوهر اون خونه نوشته شده. تو خونه ها چیزی به اسم آشپزخونه دیده نمیشه.زن ها مسولیت زاییدن و بزرگ کردن بچه ها و غذا دادن به مردها رو دارن در ضمن تو تولیدات مواد غذایی که به فروش میرسه هم کمک میکنن؛ مثل درست کردن مربا و ترشی و خلاصه از اینجور چیزها که به مغازه ها میدن برای فروش. زندگی خیلی ساده و اولیه ایی دارن. توی مزرعه داری از مدرنترین ماشین آلات کشاورزی برخوردار هستن ( وضع مالی خیلی خوبی هم دارن) اما داخل زندگیشون که میشی به کل با دنیای امروز متفاوته.همه لباس های یه جور میپوشن . حتی لباس عروسشون هم مثل بقیه است تنها فرفی که داره اینه که آبی رنگه اما باز هم با روسری چهار گوش مشکی کوچولو که سفت زیر گلو گره خورده. تو خونه هاشون نه یه تلویزیون هست نه یه رادیو و نه کامپیوتر خلاصه هیچ وسیله ارتباط با دنیای خارج وجود نداره . یه بار یکی از همکار ها تعریف میکرد برام که تو یکی از این دیدارهاش از یکی از کلنی ها ۲ تا جوون اومدن جلو و ازش خواهش کردن که حالا که داری میری شهر این بسته رو برای ما ببر تحویل بده به کمپانی اجاره فیلم. همکارم گفت بعد از اینکه سوار ماشین شدم و بسته رو باز کردم در کمال تعجب دیدم که تو اون بسته فیلم سکسی !!!
فکر کردم که آخه چطور هنوز آدمهای احمقی هستن که تو این دور و زمونه که عصر ارتباطات جدا از بقیه زندگی میکنن و رابطشون رو با دنیای خارج قطع میکنن؟!!...........یعنی کشور من هم تو این جامعه جهانی تبدیل به یه کلنی شده؟؟!!!!!
از تصورش ستون فقراتم از بالا تا پایین یخ زد |